X
تبلیغات
نماشا
رایتل

بهاریه...

شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1389

             

            نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید

             

            چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید...



حال و هوای اعتدالین را همیشه دوست می داشته ام. بهار و پاییز را...

از نوروز و عید کردن و سنت های اش اما همیشه گریزان بوده ام و این را دوستان ام نیک می دان اند.

این بهار اما نوایی به گوش ام طنین می اندازد و گویی بیت الغزل زبان و ذهن  ام شده.

شنیده اید این دل انگیز آواز را با صدای استاد شجریان لابد. این روزها به گوش ام سخت آشناست. با همه ظرافت ها و تحریرهای دلکش اش. بشنوید حتما اگر نشنیده اید. دست و دل لینک دادن و آپلود کردن ام نیست. آسان می شود شنید اما اگر طالب اید...

بخواهیم و نخواهیم این جاییم و در این هوا نفس می زنیم. همه جا صدا و بوی عید می آید و ستیز بی سرانجام است و تسلیم ناگزیر. گاه امر بر خودم هم مشتبه است ...گویا عید شده و بهاری دیگر رسیده...

غوغای عید اما اندک فرصت لمس همین حال و هوا را که دوست اش می دارم هم از من می گیرد.

سطرهایم آشفته اند و هیچ رشته ای گویی کلمات ام  را از میان نمی گذرد. حکایت درون است و حسب حال. ایرادی وارد نیست که راقم را هم نه پیوستگی ست و نه وابستگی...

شاملو می خوان ام:

از بهار حظ تماشایی نچشیدیم

که قفس باغ را پژمرده می کند...