X
تبلیغات
نماشا
رایتل

به همین سادگی می شود یک نفر را دیگر هیچ وقت ندید..

سه‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1390


خانم بزرگ صفای زندگی بود. یادش همیشه هست. سه  سالی می گذرد که نیست. یک شب اما نمی شود که به خواب ام نیای‌اد و من به رویا، دست کم، زنده اش نبین‌ام...

داستان تکراری‌ست. تا بود قدرش ندانست‌ام و رفت و حسرت بر دل‌ام. یادم از روزهایی می آی‌اد که به عالم کودکی هر روز نذری می دادم برای نرفتن‌اش و زنده ماندن‌اش که بر روزهای عمرش زیاده شود. هر بیماری‌اش هراسی هول‌ناک بود به دل ‌م و امیدها به دل می پروراندم برای همیشه ماندن‌اش...

نماند و رفت...

امشب خبر پرکشیدن مادربزرگ کیامهر مهربان‌مان که آمد دل‌ام رفت. می دان‌ا‌‌‌‌‌‌‌م حال‌اش را و گریه های‌اش را .که بر خاطرات و  روزهای رفته می گری‌اد و آن که هیچ‌گاه دوباره دیدن‌اش میسر نیست. تلخی قصه همین است. به همین سادگی می شود یک نفر را دیگر هیچ‌وقت ندید...