X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اگر واگذارد مرا...

دوشنبه 31 مرداد‌ماه سال 1390


من نه خود می روم ، او مرا می کش اد

 کاه سرگشته را کهربا می کش اد 


 چون گریبان ز چنگ اش رها می کن ام
 دامن ام را به قهر از قفا می کش اد


 دست و پا می زن ام، می ربای اد سرم
 سر رها می کن ام، دست و پا می کش اد


 گفت ام این عشق اگر واگذارد مرا ...
 گفت اگر واگذارم وفا می کش اد


 گفت ام این گوش تو خفته زیر زبان
 حرف ناگفته را از خفا می کش اد


 گفت از آن پیش تر این مشام نهان
 بوی اندیشه را در هوا می کش اد


 لذت نان شدن زیر دندان او
 گندم ام را سوی آسیا می کش اد


 سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
 در پی اش می روم... تا کجا می کش اد...

(هوشنگ ابتهاج)



درست به گاهی که بر صخره اطمینان و یقین از خود ایستاده ای می آی اد و می بردت تا نا کجا... به گاهی که سبک سرانه و یله بر نازکای چمنی خفته ای و پا دراز می کنی به خنکای آبی و لب چشمه ای، موجی می آی اد و به سنگ می کوبان ادت. با اهل دل دادن و ستاندن می گوی ام که می دان اند و آزموده اند. و گر نه :

«در نیاب اد حال پخته هیچ خام...»

به روزها و ماه ها بر آن صخره ایستاده بودم و بر این سنگ کوبانده شدم از نو. باری دیگر...

صدای ام از گلوی خسته نمی آی اد. نفس به شماره است و گویی راهی نیست جز همان راه ها که رفته ایم تا این جا و چه بی هوده و به نا کجا...

الی الابد  دل داده ای را پندی نمی گوی ام که دانست ام پندم همه بی دردی بود و نادانسته گی. سرت که هزار بار به سنگ خورد دیگری را باز نمی داری که نرود. کار عقل نیست که به پند سر فرود آورد. کار دل است و درمان درد دل نه کار عقل و عاقلی...


«من جرب المجرب حلت به الندامه...»