X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست...

شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1390



آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وان که بیرون کند از جان و دل ام دست کجاست؟
وانکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وان که سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وان که جان ها به سحر نعره زنان اند ازو
وان که ما را غم اش از جای ببردست کجاست؟
جان جان است و گر جای ندارد چه عجب؟!
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسی ست
وان که او در پس غمزه ست دل ام خست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وان که در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآن که او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟



نباشد روزت سیاه است و تار. بهانه ای می خواهی برای برخاستن ات هر صبح و به بستر خوابیدن ات هرشام. دل ات هوایی می شود به شنیدن هر آوازی. نمی شود؟

زنگار می گیرد و بیرون نمی شود. دل مرده زنده کردن اش مسیحی می خواهد که هزاران سال است از مصلوبی اش می گذرد. دوا و درمان اش نیست. تو وامانده ای و زخم های ات که به چرک و خوناب اندرند.

هوای دل بوی پاییزش می آید. برگ ریز برگ ریز. عصرهای پاییز که می شود دست ات دست می جوید که بگیرد غم های اش را و پیاده راه برود. دستی نیست. این را تنها تو می دانی و دل ات که عصرها گذرانده با تنهایی پاییزی...