X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست...

سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1390




بودن‌ات در شهر غنیمتی‌ست شاعر! هر چند از آن من نباشی. صدای قدم زدن های‌ات در خیابانی که من دوست‌اش می داشت‌ام و دوست‌ترش می‌دارم برای جاپای تو، جاپای قدم‌های تو...

آسوده راه را رج می‌زدیم بی آن‌که بدان‌ایم به کجا می‌برندمان پیاده‌روها. آشنایی؟ سبک‌سری؟ آسودگی؟

من به کلامی واله بودم  که دانه دانه سرشارم می‌کرد. شکی را از من می‌ربود که به سال‌ها لانه کرده بود در گیج‌گاه‌ام. شاید یقین‌ام بودی که راه می‌رفتی زیر درختان سبک‌سر پیاده‌روهای خیابانی که من دوست‌اش می‌داشت‌ام و دوست‌ترش می‌دارم. برای جاپای تو، جاپای قدم‌های تو...

...

گفتی شعری نمی‌گویی و شعر آمد از انگشتان‌ام بر صفحه‌ات. شعر می‌شوم با تو. خرمن خرمن غزل می باف‌ام که بیایی. مثنوی به پای‌ات می‌ریزم که هفتاد من غم از من ربودی...

به شاعرانگی‌ات ... شعر می‌جوش‌اد از جهان‌ام

...

لیلای دیر آمده

هوای جنون‌ام به سر است...