X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی...

دوشنبه 4 مهر‌ماه سال 1390



هست اند هنوز آدم هایی که «اهل سر»اند.در این وانفسا گاهی نسیمی وزیدن می‌گیرد که بذر امیدی به دل می کارد. این روزها باورت نمی شود کسی از «اهل سر» هنوز پیدای اش شود. 

قحطی فهمیدن و دانستن است انگار. فریاد می کنی و نمی دان اند. چه رسد ناگفته ها را. همین است که تا اهل سری می بینی شوری به پا می شود در دل ات آن سرش ناپیدا...

از راهی دراز آمده بودم که هیچ کس از آن نمی دانست. چون همیشه یک راست و بی فاصله به سراغ سیاه مشق ام رفت ام. دوستان آب روان ملاطفت ها کرده بودند به بیت شعری که نگاشته بودم. دست شان درست. یکی به خال زده بود:« رقصی چنین میانه میدان ام آرزوست... »

به یقین این را هم می دانستی که «یک دست جام باده و یک دست زلف یار...».

نمی دانستی؟