X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

به خواهرک ام که شعر می خواست...

چهارشنبه 27 مهر‌ماه سال 1390



شعر گفتن درد می خواه اد و من این روزها دردم نمی آی اد. به سرخوشی زده ام دل را که دل درد نگیرم دیگر. یکی می گفت: دل ام که درد گرفت یاد دندان ام افتادم. کندم اش و به دورش افکندم. راست می گفت. اما دل کندن هم داستانی ست پر آب چشم...

به ابن الوقتی، و نه البته صوفی گری، روزگار می گذران ام. بی اندیشه فردایی که نمی‌دان‌ام هست یا خود فریبی ست دیگر. روزها و سال هاست که به بی فردایی زیسته ام. عادت ام شده و ترک اش هم درد دارد. می بینی؟ انگار همه جا درد دارد و درد می بارد از هر سطری که سیاه می شود. خودش شعری شده و بی خبرم من...

شعرم برای تو که شعر می خواستی و  نداشت ام...