راه می افتام...
چاره ای نیست. دستان لرزانام را به دیوار بن بست کاهگلی کوچهباغ پاییزیام می سایام و راه می افتام. شاید هنوز جاده ای باشد و به سرزمینهای خاک و باران خورده شمالیام بخوان اد. نیستی را که راهی نبود، باشد تا زیستن را باشد...
ویرانخانه نهان فریاد آبادی می زند. گوش باید سپردش تا آشکار نکرده فریادش را. نشنوم شاید به قهر راه خود گیرد و بی خانهام گذارد در این شهر...
«...
و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند
بی نجوای انگشتان ات
فقط
و جهان از هر سلامی خالی ست...»

