X
تبلیغات
نماشا
رایتل

برای آن که خالی‌های‌ات را پر نکرد...

یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390



روزهای نیم ابری و نیم آفتابی تلخ و دل‌گیرند. تا نوری به هوا هست چشم‌ات به انتظار حادثه‌ای که نمی‌آید همه جا می‌دود. مغرب که می‌دمد مایوسی و خسته و هنوز هیچ‌کس نیامده...

توقف کرده‌ام این روزها و انگار بی‌حسی مداومی را می چش‌ام. نه خیالی نه غمی نه شادی ‌ای. هیچ نیست. میت قبرستان فراموش شده ای را می مان‌ام که زیر خروارها خاک و خاک‌برگ جارو نشده خفته است با چشم‌های باز...

رهایی میسرت نیست. دست و پا می‌زنی که چه؟