X
تبلیغات
نماشا
رایتل

با سایه ات...

شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1390

 

باز خانه وامی گذارم و می روم. خانه را که تو می آمدی و می رفتی.«گوش ام به راه تا که خبر می دهد ز دوست؟»

زیر اندک نور آخرین شب این خانه و آواز که می‌پیچد به یاد بر باد رفته‌گی‌ام. سیگاری بگیران‌ام می‌نشیند بر جان و خاطره ای جان‌گزا می شود از دیگر شبی چون دیگر شب‌ها.

بی رمق سایه های نیمه شب‌ات که زیر همین اندک نورها می‌چرخیدی در این حوالی یادت هست؟ یادم هست. یقین می‌گویی یادم تو را فراموش... 

 شرط را باخته‌ام و همه چیز را، می‌بینی؟ می بینی‌ام؟ همین‌جا هست‌ام که تو بودی. که می‌آمدی و هنوزم هزار هزار افسوس بر دل است که می رفتی. که یک بار رفتن ات را آمدنی نبود و می‌دانست ام و می دانستی. تو به‌تر از من و من تلخ‌تر از تو... 

خانه را وا می گذارم و می روم. کجا نمی دان ام. می روم اما...