چاره ای نیست. دستان لرزانام را به دیوار بن بست کاهگلی کوچهباغ پاییزیام می سایام و راه می افتام. شاید هنوز جاده ای باشد و به سرزمینهای خاک و باران خورده شمالیام بخوان اد. نیستی را که راهی نبود، باشد تا زیستن را باشد...
ویرانخانه نهان فریاد آبادی می زند. گوش باید سپردش تا آشکار نکرده فریادش را. نشنوم شاید به قهر راه خود گیرد و بی خانهام گذارد در این شهر...
«...
و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند
بی نجوای انگشتان ات
فقط
و جهان از هر سلامی خالی ست...»
چاره ای نیست ... چاره ای هست!
باید راه افتاد، شاید اویی که نیست را در راه دوباره دید !
سلام....
راستی نگفتید ها، نگفتید که چرا سخت شده دل خوش کردن ادما؟
سلامممم جناب پژوم عزیز
چه خوب.....
...رفتن..رسیدن و خوابیدن تو سرزمینی که بارون پاییزی باریده
در سایه دیوار کاهگلی ...خوشایند حسی ست...حتی اگر یه رویای همیشگی باشه ...کمی دور تر از سیم خاردارهای دنیای واقعی....
آنها که رفتند باز نگشتند ...! تا بگویند جاده ای هست یا فقط هذیان ویرانخانه نهان بود ...
اما باز هم ...
چاره ای نیست ...!
امیدوارم تو بازگردی ...!
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای رزونامه تسلیتی بفرستیم....
این روزها این قطعه را مرتب تکرار می کن ام و عجیب که تو می نویسی اش برای ام...
برای خودمم عجیب بود مهدی... وقتی خوندمت این قطعه با صدای خود فروغ تو ذهنم طنین انداخت و تکرار شد.... نوار دکلمه اشعارشو از خودت کش رفته بودم... یادته؟؟؟ روش نوشته بودی: تنها صداست که می ماند....
سلام
و جهان از هر سلامی خالی نیست برادر ... باور کنید نیست .....
نمی شنوید پژواک اینهمه سلام را ....
سلام
سلام
سلام
.....سلاااااااااام
........
و اگر توان راه رفتن نبود؟؟
شاید همان جستجوی دائم که پایانی را متصور نیست
به محض بهبودی برای دیدار اطلاع می دم
امید که خوب باشید
اخ که ویران شدم از این چاره ای نیست ها... و متاسفانه هیچ وقت چاره ای نبوده وقتی ما بودیم و روزگارمان. سیاه مثل چشم های خودم.
همه چاره های دنیا به ما که رسیدن تموم شدن.
رج زدن یاس این روزها کار اغلب آدمها شده. اما با همه این حرفها زندگی جریان داره و منتظر ما نیست.
مراقب چشمانت باش
زیاد به دیدن سیاهی عادتت ندهند
چه غمگینانه شده نجوای سرانگشتانتان....چرا؟
پست شما را میخوانم بعد پست زری را... حس کردم که حس یکسانی در هر دو پست بود.... حس گذر که تا راه نیفتی گذر نمی کنی... خدا کند که آدمی وقتی راه میافتد و گذر میکند به جایی برسد شبیه سرزمین های شمالی شما. گرچه من چشمم از این گذرها آب نمیخورد
سلام. چه زیبا بود این کامنت:مراقب چشمانت باش
زیاد به دیدن سیاهی عادتت ندهند
سلام...دوست جان!
آن هم از نوع بی طمعش...
البته تکمله ای از درویش معاصر توس برای آنچه اینجاست:
نفس، کزگرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست…آی….
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم .
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
سلام
و جهان از هر سلامی خالی نیست
.
.
.
و جهان از هر سلامی خالیست ...
کاش جهان پر از سلام میشد.. به همین زودی... مثلا همین فردا... یا همین امروز... یا همین الان که من به تو رفیق ناب از ته دلم می گویم: سلام
استاد جان این همه شاعر و آوازه خوان در مورد سلام سخنرانی نموده اند، حالا شما بیا بگو سلام نیست ! خب نمیشه دیگه . نشنیدین اون خانومه که نوش می آفرین اد میگوید :
تا میگی سلام، فقط با یه کلام
دیوونه میشم جز تو نمیبینه چشام
یا اون یکی خانوم تپل مپل ِ خدابیامرز میگفت :
سلام من به تو یار قدیمی
منم همون هواخواه قدیمی
اینا مشتی بودن نمونه خروار عزیزجان. تازه وقتی شما راه می افتی، توی راه کلی آشنا میبینی ، پس سلامی در راه خواهد بود ! حتما
سلام


وبلاگ بسیار خاصی دارید
متنا از خودتونه آیا
شاد و موفق باشید
آخه زمستان است!
خیلی زیبا بود
زنده باشی و پیروز..
بند بند این نوشته هر کدام به تنهایی شروع شعری دگر بود... بهارانه ها وقتی بهارند که در کنار یاران باشد
عجیب سردم شد دوست....
و اخوان و یادش آمد توی ذهنم:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...
سرها در گریبان است.
منتظر یک پست جدیدم از تو
کمی سپید تر
سلاااااااااااااااااااااااااام
پست جدید بزارید لطفا
با تشکر
سلام ..جهان بدون سلام که فایده نداره ...
سلام یعنی یه بونه واسه تلنگر عشق به قلبت ... عشقم که بدون بهونه نمیشه ... میشه ؟
سلام عزیز جان
خواندنی بود
مثل همیشه
حذ بردم
سبز و پاینده باشید
حذ!!!!!!!؟
چیزی شده؟ خیال بد به سرت نزنه. هر چی هم دنبالش باشی فعلا سراغت نمیاد. مگر این که به زور بخوای. تلفنت خاموشه. شمارت رو عوض کردی؟
سیاه مثل سیاه مشق
و جهان از هر سلامی خالی ست...
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام


،نچ نچ نج)
حاجی اقا جان ییهو اپ نکنی شماها،معصیت داره
با تشکر
(ایکون یه ادم جلف. خداییش توی کامنتدونیه سیاه مشق ادم چقدر پررو باشه که همچین کامنتی بزاره اون هم چی با ایکون های مستهجنی مثل:
دوست جان گفتیم یه چی بگیم دلت شاد شه، اخه تو کامنتدونیه این پست جای یک کامنت شادی بخش خالی بود خب
دوست تر از زمستان نمی شناسم
همانکه مرا سپید در آغوش می کشد
و از هر سلامی گرم تر است
سلام
و جهان از هر سلامی خالی ست...

باور نمی کنم
هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟
...
اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان بی طاقت کرده است. احساس
می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم و در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام
و این جامه بر من تنگی می کند. این کفش تنگ و بی تا بی قرار!
عشق آن سفربزرگ! آه چه می کشم!
چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن....[ناراحت][ناراحت]