X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

یکشنبه 5 تیر‌ماه سال 1390


یادداشتی ست از حسن اوجانی که دل ام را برد این نیمه شبی...

غریب نوشته ای ست با واژگانی که گویا درد واژه اند و از نهان گاهی ژرف بر آمده...



هوا سرد نیست اما عجیب لرز کرده ام. همیشه پیش طوفان نامریی حضورت کم آورده ام اما این سگ لرز غریب دیگر نوبر است..

پسرک یله و بی ژست نشسته لب جدول سیمانی و آکورد گرفته. سوای از سیملرزه های دلپذیر گیتارش،صدایش هم بدک نیست.ب ه دل مینشیند. می ایستم کنارش  رو به پارکینگ.

این بغضمرگ شدنها یکی از همین روزهاست که کار دستم بدهد. با خودم فکر میکنم پیش روی خاطرات تلخ و شیرینمان انگار اسماعیل شده ام که به قربانگاه میبرندش و این تیغ کند و زنگاری گلوی خسته ام را اره کش میکند. این شاهرگ انگار ساخته شده برای همین رنج بی منتها.اما خیالی نیست.گیرم که امروز هم اتفاقی دیده باشمت اما همین هم برای این جنازه غنیمتی است..

حالم خوش نیست.باقی راه را به این امید گز میکنم که زودتر برسم خانه و زیر دوش آب داغ یک دل سیر گریه کنم.انگار فقط اینجاست که کسی کاری به کار آدم ندارد.

توی همان دفتر سبز رنگی که پیش خودت نگه داشتی برایت نوشته بودم. نوشته بودم که سقف آرزوهای من آنقدرها هم بلند نیست که نشود چراغی ازش آویخت. نه اینکه تو کم کسی باشی اما آرامش هم نباید اینقدرها کیمیا باشد جانکم. حالا گیرم این آرامش کنار تو باشد. امروز دوباره به این فکر میکردم که آب از آب دنیا تکان میخورد اگر...؟

بگذریم گندم بانو. تو که خوب باشی گور بابای دنیای آدمکها. شقیقه هایم نبض تندی گرفته.ضربان جمجمه ام را با تیک تیک راهنمای ماشین تنظیم میکنم. بازی مضحکی است اما حواسم را از درد کشنده اش پرت میکند. حوصله ام برای این ناله نوشتنها تنگ شده...

باید بخوابم...

                                                              (اسفند ۸۹)