X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

چهارشنبه 22 تیر‌ماه سال 1390


برای روزی که می گوی اند به دنیا آمده ام...



من بیست و هفت سال خودم را دویده ام

تازه به نقطه ی نرسیدن رسیده ام

می ترس ام از خودم که شبیه ام به هیچ کس

از ترس توی آینه آدم ندیده ام

حتی حواس پرتی ی من مضحک است که

دیروز کفش لنگه به لنگه خریده ام

من که خودم نخواستم عا شق شوم،فقط

حالی نمی شود به دل ورپریده ام

این لقمه هم برای مگس ها،نخواست ام

یک عنکبوت مرده ی درخود تنیده ام

###

این دردهای مسخره تقدیر من نبود

من بیشتر از آن چه که باید کشیده ام

بابا ول ام کنید! سرم درد می کند

حتی هوای دور و برم درد می کند

زیر فشار طعنه و گوشه کنایه و

زخم زبان تان کمرم درد می کند

از اینکه گفته اید تو شاعر نمی شوی

مضمون شعرهای ترم درد می کند

نامه رسان عشق شما بوده ام، اگر

تا استخوان بال و پرم درد می کند

پس هیج جا نمی روم؛ آخر نمی شود

پاهای مانده از سفرم درد می کند

دیگر قسم نمی خورم، از بس که خورده ام

روح شکسته ی پدرم درد می کند

###

طبل چرندیات نکوبید،بس کنید!

سلول های مغز سرم درد می کند...





پی نوشت: شاعر را نشناخت ام. بی نام و نشان سروده بود. فقط نام (محمد علی) زیر شعرش بود...