X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

غزل روز باران...

سه‌شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1390



باران که می زن اد...

به باران که می زنی... 

هیچ می دانی که دیگر دل ام را  گرو نداری؟



خمار آلوده چشم

پنجره ام را به خیابان ات که می گشای ام
رد پایی نیست
،نه خانی آمده
نه خانی رفته،
کوچه ام آرام و بی صداست
و تو انگار نیامده بودی
 _
 نبودن ات این را نجوایی می کن اد به گوش ام _



از کوچه خاکی های باران خورده بوی تو می آم اد
موسیقای گام های تو بود صدای اش
که دیگر نیستیباران که می آم اد
تو که می آم ادی
و من که می رفت ام برای هر گام رفتن ات
اکنون ایستاده ام چون سنگی بر گذرگاه
پای ام نزنی عابر شبانه کوچه های ام

که از یاد می بری ام... 

از یاد برده ای ام... 

از یاد می روی ام... 

از یاد... 

از یاد... 

از یاد...